ابراهيم اصلاح عربانى
582
كتاب گيلان ( فارسى )
ما بادهاى ز ساغر محراب خوردهايم * و دردىكشان ميكدهء عشق بودهايم حسرت ، ولى براى مى ناب خوردهايم * بىآفتاب ، گرچه گلى وا نشد ، ولى بوى بهار ، در شب مهتاب خوردهايم * گر سوز دل شنفتهاى ، از ما نهفته دار رازى چو تار گفته و مضراب خوردهايم * قدر نفسشمارى ما ، بىدليل نيست چون چرخ در دهانهء گرداب خوردهايم * آيا نهال باغ محبت ، برى نداشت ؟ خالى مباد جاى تو ، در خواب خوردهايم عطا - حسين اديب السلطنه سميعى در سال 1252 شمسى در رشت به دنيا آمد . نمايندهء گيلان در مجلس شورا ( دورهء سوم ) ، وزير كشور در كابينهء نظام السلطنهء ما فى ، وزير دادگسترى ، سناتور انتخابى گيلان ، رئيس انجمن ادبى ايران و وزير فوائد عامه شد . كتابهاى « آرزوى بشر » ، « جامعه الحيوانات » ، « صرف و نحو فارسى » ، « آئين نگارش » ، « ديوان اشعار » ، ترجمهء « تاريخ افغانستان » سيد جمال الدين اسدآبادى و چندين رساله از يادگارهاى اين شاعر و نويسنده و محقق گيلانى است . اديب السلطنه سميعى در سال 1332 خورشيدى ، رخ در نقاب خاك كشيد . بيا ، كزين قفس تنگ خاكدان برويم * گشودهپر ، به تماشاى گلستان برويم دل از ملازمت تنگناى تن بگرفت * خوشا دمى كه به خلوتسراى جان برويم براى پرورش روح ما مكان تنگ است * بيا به عرصهء ميدان لامكان برويم در اين محيط نيابى مقام امن ، بيا * به كوى ميكده در سايهء امان برويم خوشا مصاحبت اهل حال و مجلس انس * كه مهربان بنشينيم و مهربان برويم نتيجه معرفت است از وجود ما ، حيف است * چنانكه آمده بوديم ، همچنان برويم خوش آن بود كه گذاريم در جهان ، اثرى * به يادگار ، از آن پيش كز جهان برويم هنوز پرده ز اعمال برنداشتهاند * نعوذ باللّه اگر پاى امتحان برويم بِه است مردن از اين زندگى كه مىبايد * به عجز ، بر در دو نان ، پى دو ، نان برويم عذاب روح بود صحبت فلان و فلان * بيا به گوشهاى از دست اينوآن برويم ازين عناصر فرتوت ، كار ساخته نيست * بيا كه در طلب عنصر جوان برويم اصول فاسده را بايد از ميان برداشت * ضرر ندارد اگر ما هم از ميان برويم خراب تا نكنى اين بنا ، نيابى گنج * « عطا » بيا كه پى گنج شايگان برويم عطا - سيد حسين موسوى سيد حسين موسوى متخلص به عطا به سال 1309 شمسى در رشت متولد شده است . غزل نيكو مىسرايد و ديوان اشعار او آماده چاپ است . كنم هميشه دعا ، هيچگه خدا نكند * كه آشناى كسى ياد آشنا نكند نشد كه اين دل ديوانه عاقبت يكدم * براى ديدن رويت خداخدا نكند حكومت دل و جان ، شاه را ميسر نيست * اگر ز لطف و كرم ، يادى از گدا نكند فداى چشم تو گردم كمال بىهنرى است * كسى ز دوست وفا بيند و وفا نكند مرا دلى است پر از درد عشق و مىدانم * كه جز تو هيچكس اين درد را دوا نكند سرودم اين غزل ناب را به ياد كسى * كه هيچگه ز وفا ، يادى از « عطا » نكند علىدوست - احمد احمد علىدوست به سال 1303 شمسى در رشت متولد شده است . ز پاى خواهش دل تا كمند تو بهگسستم * به دست خويش درِ عافيت دوباره ببستم مرا به بزم غمآلود دهر بود ، مقامى * ز طرفه بازى گردون به خاك تيره نشستم ز دست رفتم و هرگز به شكوه لب نگشودم * ز پا فتادم و بر مهر كس ، اميد نبستم هزار تير ملامت ، به جان خسته خريدم * هزار بار مرا دل شكست و دل نشكستم ز مهر و كين جهانم نصيب عاقبت اين شد * كه رستم از غم ايام و از غم تو نرستم غبرائى - رحمت به سال 1293 خورشيدى در لنگرود به دنيا آمد . او بيشتر غزلهاى ناب و اجتماعى خود را در سالهاى 1345 تا 1360 سرود ، اما بسيارى از اين غزلها به سبب فشارهاى روانى به فراموشى سپرده شد و از ميان رفت . غبرائى مردى خوش محضر و گرهگشا و مورد احترام مردم لنگرود است . همچو درياى خزر كف به لب آورده دهانم